خموشانه
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

 

صداقت معنی،

 

چشمان ِ من بودست،

 

اگر من را نمی بینی ،

 

  تو قدری با صداقت باش .

 

 

 

 هلا ای در ستم آزاد

 

 تو معنی مرا هرگز نمی فهمی

 

تویی مفهوم ِ هر بیداد

 

تو قدری با شرافت باش.

 

 

 

من از این در وطن

 

 "خاموش بودن  " نمی ترسم

 

 به زندان گشتن و ،

 

  " مدهوش بودن " ها نمی ترسم

 

 

 

  من از تزویز می ترسم

 

  من از تزویز می ترسم


 
ماتم
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

 

 

آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دریایی
وز سکوت ظلمت شبهای تنهایی
و هنگامی که بی او جان من چون موجی از اندوه میشد
قطره اشکی دوای درد من بود
این زمان آن اشک هم پایان گرفته
وان دوای درد بی درمان هم
ماتمی دیگر گرفته
آسمان میگرید امشب
ساز من مینالد امشب
او خبر دارد که دیگر اشک من ماتم گرفته
او خبر دارد که دیگر ناله ام پایان گرفته
او خبر دارد که دیگر ناله ام پایان گرفته


 
دیوانه بود این دل،
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

از این جهان، تنها خدا داده مرا رنجی دگر، تو
پس کی شود قلبم رها از دام  این غمهای دنیا

آخر چرا با درد و غم دل  آشنا شد

دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد

چون مرغکی بی بال و پر تنهای تنها
در سینه ی  سرد فراموشی رها شد

آخر دلم، پژمرده شد، افسرده شد
چون شاخه ای افتاده  در دامان آتش
در شعله سوزنده ی غمها فنا شد

آخر دلم، پژمرده شد، افسرده شد
چون شاخه ای افتاده  در دامان آتش
در شعله سوزنده ی غمها فنا شد

دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد

 دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد

 


 
در میان گریه هایم
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

در میان گریه هایم

همچو یک شمع مذابم

در میان آرزوها

چون کویری در سرابم

چشمه ایی خشکیده از امواج آبم

من سرودی در گلو بگرفته از غم

من چو فانوسی به طاق بیکسی ماوا گرفتم

شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم

قوی تنهایم که در تنهایی خود

رفته ام از یاد یاران دیر سالیست

مرغ غم در جان من خوش کرده منزل

وای بر من

وای بر دل

 


 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

دوش با یاد تو، لیک از تو جدا، تا دم صبح
گریه کردیم من و شمع بتا تا دم صبح
دور از جان تو ای دوست که دیشب بی تو
سنگ می ریخت به ما ابر بلا تا دم صبح
یاد آن شب که به هم سلسله جنبان بودند
شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح
بر سرم دوش زهجران تو کوکب می ریخت
شب جدا ، شمع جدا ، دیده جدا تا دم صبح
نه همین دوش که عمریست معلم شبها
گریه کردم به خدایی خدا تا دم صبح


 
در لحظه
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

به تو دست‌می‌سایم و جهان را درمی‌یابم،
به تو می‌اندیشم
و زمان را لمس‌می‌کنم
معلق و بی‌انتها
عریان.

 
   

می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.
آسمان‌ام
ستاره‌گان و زمین،
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد

                                       رقصان

در جانِ سبزِ خویش.

 

از تو عبورمی‌کنم
چنان که تُندری از شب.ــ

می‌درخشم
و فرومی‌ریزم


 
انتقام
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

انتقام

 

باز کن از سر گیسویم بند

پند بس کن، که نمی گیرم پند

در امید عبثی دل بستن

تو بگو تا به کی آخر، تا چند

 

 

از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده لب هایم را

تا به کی در عطشی دردآلود

به سر آرم همه شب هایم را

 

 

خوب دانم که مرا برده ز یاد

من هم از دل بکنم بنیادش

باده ای، ای که ز من بی خبری

باده ای تا ببرم از یادش

 

 

شاید از روزنه چشمی شوخ

برق عشقی به دلش تافته است

من اگر تازه و زیبا بودم

او زمن تازه تری یافته است

 

 

شاید از کام مردی نوشیده است

گرمی و عطر نفس های مرا

دل به او داده و برده است ز یاد

عشق عصیانی و زیبای مرا

 

 

گر تو دانی و جز اینست، بگو

پس چه شد نامه، چه شد پیغامش

خوب دانم که مرا برده ز یاد

زآنکه شیرین شده از من کامش

 

 

منشین غافل و سنگین و خموش

مردی امشب ز تو می جوید کام

در تمنای تن و آغوشی است

تا نهد پای هوس بر سر نام

 

 

عشق توفانی بگذشته او

در دلش ناله کنان می میرد

چون غریقی است که با دست نیاز

دامن عشق ترا می گیرد

 

 

دست پیش آر و در آغوشش گیر

این لبش، این لب گرمش ای مرد

این سر و سینه سوزنده او

این تنش، این تن نرمش، ای مرد


 
عادت
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

     عادت

  

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

 

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه

 

فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من

 

                                                               " پگاه موسوی"

 


 
باد ما را با خود خواهد برد
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من

                         [بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

 


 
دعوت
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧  کلمات کلیدی:

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم

نمی دانی، نمی دانی، که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم، باده مرد افکنی دارم

 

 

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری، شب غمناک خاموشی

 

 

بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رؤیای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

 

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم

که سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی

دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی